

زبانم روزه سکوت گرفته است انگار
واژگانم خیس می شوند وقت از تو نوشتن
پشت پرده نگاهم رژه می روند
دور می شوند
فرار می کنند
می ترسند
می ترسند از پس الفبای نگاهت بر نیایند
می تر سند وقتی می خواهند تو را شروع کنند تمام شوند !
برای از تو گفتن واژه نمی خواهم
تو را به تصویر می کشم
می خواهم آرزوهایم را رنگی کنم
تمام دنیایم را
حرف هایم را
آسمانم را
با خیالت رنگ می کنم
این رو زها علاج تمام درد هایم در دو حرف خلاصه می شود !
"تو"
عشق پايان خوشي نيست
عشق پايان خوشي نيست براي من و تو
کاش نزديک شود فاصله هاي من و تو
باز هم نام تو فرياد شده بر لب من
کي به هم مي رسد اينبار صداي من و تو؟!
تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسيد
بي جواب است از اين لحظه چراي من و تو
بعد عمري دلمان خواست که با هم باشيم
شايد اينبار نمي خواست خداي من و تو...
همه گفتند تو ليلايي و من مجنونُ نه!
قصه ها هم نرسيدند به پاي من و تو
عاقبت از غم هم روي زمين مي پوسيم
کاش يک غنچه بکارند بجاي من و تو
امشب دوباره دلم گرفته است.
گویی ابرهای تیره غم, نوید بخش طوفانی بزرگ است
که سیل آسا خواهد بارید و خانه خشتی دلم را ویران خواهد کرد.
اما مرا ترسی از سیل در دل نیست زیرا خانه دل من
جز ویرانه ای ماتم زده و تلی از خاکستر چیزی نیست.
براستی که ویرانه را چه باک از ویرانی , مشتی خاکستر را
چه باک از طوفان و چند تکه سنگ را چه باک از سیل ...
هوای دلم ابری است , باران خواهد بارید ,
بارانی شدید و سرد بر پیکر نیمه جان دلم.
ببار ای باران ...
ببار که چتری بر روی دلم نخواهم گرفت
ببار که شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی
ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن باشد
ببار که خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است
ببار که شاید اندکی غبار غم را از دل تیره ام بزدایی
ببار و سیلی به پا کن و دل مسکین و گوشه نشین مرا با خود ببر ...
ببار ای باران ...
ببار که از بارش تو من شادم
ببار که عطر تو را می طلبم
ببار که شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی در دلم برپا شود
ببار و دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش
ببار که دلم دلتنگ اوست
ببار که شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای او را بشنوم
ببار ای باران . .
با غم تنهايي ام عمري مدارا کرده ام
خلوتي با اينهمه احساس برپا کرده ام
آخرش يک شب گلوي بغض را خواهم گرفت
من که هر شب گريه هايم را تماشا کرده ام
گفته بودم بي تو ميميرم خدايي راست بود
چند وقتي هست هي امروز و فردا کرده ام
شعر بي چشمان تو در ذهن من خشکيده است
اين غزل را توي شاليزار پيدا کرده ام
من حواسم نيست از روزي که رفتي چند بار
زخمهاي دوستي ها را مداوا کرده ام
ادعاي بي خيالي پيش اين عاشق نکن
من خودم يک عمر از اين ادعاها کرده ام
قول دادم اين اواخر پاک باشم از دروغ
"دوستت دارم " ولي هر بار حاشا کرده ام

1- هیچ کس ارزش اشکهای تو رو نداره ٬ کسی که ارزشش رو داشته باشه هرگز باعث اشک ریختن تو
نمیشه.
2- عاشق شدن آسونه اما عاشق موندن خیلی سخته.
3- ممکنه که برای دنیا یک نفر باشی٬ اما شاید برای یک نفر تموم دنیایی.
4- عقل هزار چشم دارد و عشق فقط یک چشم ولی وقتی که عشق میمیرد نور زندگی از بین میرود.
5- دنبال کسی نگرد که بتوانی با او زندگی کنی، دنبال کسی بگرد که نتوانی لحظه ای بدون اون زندگی
کنی.
6- گاهی شعر سراغم را میگیرد٬ گاهی هوای تو ، تفاوتی نمیکند ، هر دو ختم میشوید به دلتنگی من.
7- وقتی تو هستی تمامی جهان با تو است، و وقتی تو نیستی فقط درماندگی و غم با من است
(ویلیام شکسپیر).
8- بکوشید دوست داشتنى ها را به دست آورید، و گرنه مجبورید آنچه را به دست آورده اید، دوست بدارید
(سخنی از مارک تواین).
9- نمی خواهم بگویم دوستت دارم، میخواهم بدانی دوستت دارم.
10- هیچ چیز نمی تواند بر عشق حکومت کند، بلکه این عشق است که حاکم بر همه چیز است.
(لافونت)
11- عشق من : طبیب قلب من باش، زیباترین غروبم.
12- همه میگن 1 ساعت یعنی 60 دقیقه و یک دقیقه یعنی 60 ثانیه اما هیچکس بهٍم نگفت 1 ثانیه بی
تو یعنی 60 سال.
13- نمیتوان عاشق یک مرده شد... روزی که به عشقم پشت پا زدی در قلبم ترا کشتم و در گوشهای
تاریک و سرد خاکت کردم.
14- ای بی انتها در عشق بمان با من در لحظه لحظه ی زندگیم.
15- تا ابد تک چراغ روشنی قلبم تو هستی و خواهی ماند.
16- عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا.
17- عاشق شدن هنر نیست ، عاشق ماندن هنر است.
18- هر وقت دلت ابری شد بزار بباره، رنگین کمون ، بعد از بارون رنگ می گیره.
19- هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده تا نشکنه ! ولی می تونه به دلش یاد بده تا که وقتی شکست
لبه تیزش دست کسی رو نبره.
20- عشق مثل ساعت شنی می مونه، همانطور که قلب رو پر می کنه، مغز رو خالی میکنه!
21- عشق یعنی عبرت روزگار ، شلاق زمانه ، قصاص زندگی ، ولی افسوس...... قصاص زندگی را دید....
شلاق زمانه را خورد.....ولی عبرت نگرفت.
22- در زندگی سه راه رو دنبال کن : 1- دوست داشتن رو برای یک تجربه 2- عاشق شدن رو برای یک
هدف 3- فراموش کردن رو برای قبول واقعیت
23- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا
میکنم.
24- اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست نداره، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش
دوست نداره.
25- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
26- تو گل سرخ منی ، تو گل یاس منی ، تو مثل شبنم پاک سحری ، نه ، از آن پاکتری.
27- زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم ، اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.تو نیز به
من آموختی چگونه دوستت بدارم ، اما به من نیاموختی چگونه فراموشت کنم.
28- عشق فنا شدن نیست ، فدا شدن است
29- من عطر یاس خوشبو ندارم، در باغ رویا شب بو ندارم، قایق زیاد است، اما برای به تو رسیدن پارو
ندارم.
30- هیچ گاه چشمانت را برای کسی که مفهوم نگاهت را نمیفهمد گریان نکن.
31- اگر عاشق شدن یک گناه است دل عاشق شکستن صدکناه است.
32- عشق زمان را در تصرف خود در میاورد و زمان عشق را در زیر چرخهای خود پایمال.
33- با گفتن اینکه : یافتن عشق غیر ممکن است، مانع ورود عشق به زندگی خود نشو، سریع ترین راه
دریافت عشق، بخشیدن آن به دیگران است.
34 – سعی کن کسی رو دوست داشته باشی که قلبش اونقدر بزرگ باشه که واسه جا کردن خودت، تو قلبش مجبور نشی خودتو کوچک کنی.
35- عاشق آن نیست که یک دل به صد یار دهد. عاشق آن است که صد دل به یک یار دهد.
36- عاشقان دیوانگان خوشبختی هستند که در آتش جنون خود می سوزند و لب از لب بر نمی دارند.
( اراسم)
37- کسی که فکر میکند روزی عشق از بین میرود ، عاشق واقعی نیست.
38- همیشه عاشق کسی باش که لایق عشق باشد نه تشنه ی عشق زیرا تشنه ی عشق روزی
سیراب می شود.
39- عشق تنها شیوه ای است که با آن می توان به اعماق وجودی انسان دیگر دست یافت.
40- عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذّت می برد!
41- عشق شاه کلیدی است که تمام دهلیزهای قلب را میگشاید )ایوانز(
42- اولین طلیعه عشق آخرین تابش عقل است) آنتوان برت(
43- عشقِ مرد قسمتی از زندگی او و عشق زن همه زندگی اوست) لرد بایرون(
43- همه بخاطر عشق زاده شده ایم .... عشق پایه و اساس هستی و تنها پایان آنست)دیز رائیلی(
44 - اگر می خواخید دوستتان بدارند دوست بدارید و دوست داشتنی باشید. ) فرانگلین)
45- عشق حقیقی هیچ گاه یکنواخت و آرام پیش نمی رود. (ویلیام شکسپیر)
46- عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد. در عشق اجباری
نیست. عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن . برای آنکه کسی یا چیزی را بدست آوری رهایش کن.
47- اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد ، به حقیقت عشق نیست
وای باران
باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه
کسی نقش تو را خواهد شست؟
اسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در ان دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم
و ندایی که به من میگوید
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدست
خرمن خواب مرا میچیند
اسمانها ابی
پر مرغان صداقت ابیست
دیده در اینه صبح تو را میبیند
از گریبان تو صبح صادق
میگشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاس منی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از ان پاک تری
تو بهاری
نه بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ بهارانم تو


در میان دلم دریاچه ایست,
که نمی دانم به طلوع باز می شود یا به غروب.
در چشمانم دریاچه ایست.
نفسم!
می آیی با هم در آن شنا کنیم؟
در صدایم فریادی غریب هست؛
می شود به حرمت غربتم آن فریاد را باور کرد؟
دستانم می لرزد از سرمایی که می سوزد
نفسم!
چرا هیچکس به وفای دستانش,
به دستانم گرما نمی بخشد؟
ستاره ای می درخشد,
پرنده ای می پرد از لب بام در شب تار..
برگی می افتد,
هر چند سبز,
در جویی که در آن می رود آبی..
حتما کسی خواهد امد..
تا هر چه درد تنهایی و غربت است,بر دلش باز گویم..
آری کسی می آید..
کسی می آید که حتئ صدای آمدنش را دوست دارم..
زندگی جاریست..
زندگی همان بارانی که می پیوندد در رود..
در خونمان جاریست...
زندگی جاریست...
بی آنکه بخواهیم,یا چگونگی اش را باور کنیم...
بیاییم زندگی را دوست بداریم,آنگونه که هست...
نه آنگونه که می پنداریم...
زندگی می رود نفسم!حتئ اگر باز بمانیم...
بیاییم جاری شویم..
آنگونه که زندگی جاریست...
با تو لبریزم از احساسی خوب
با تو سرشارم از ایمانی پاک
با تو که مثل من تب زده باز
شوق دیدن داری،
با دلی خسته از این فاصله ها
همچو من شور رسیدن داری
نازنینم،
بر زبانم همه جا نام تو جاری شده است
در خیالم همه شب یاد تو می بندد نقش
من چه خرسندم از این نعمت خوب
تو چه دلشادی از این لحظه ناب
با تو ای خوب ترین خوب جهان
با تو ای ناب ترین شعر زمان
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم..
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم..
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن..
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم..
بگذار که چون ناله ی مرغان شبانگاه..
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم..
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب..
در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم..
می میرم از این درد که جان دگرم نیست..
تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم..
تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم..
بگذار بدان گونه وفادار بمیرم..
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من
تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من

باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام
